تبليغاتX
پت و مت یزد
 
پت و مت یزد
 
 
 
درووووووووووووووووووووود!

دروووووووووووووووووووووووووووووووووووود!!

درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود!!!

سلام ٬ سلام٬ صدتا سلام !

خوب ٬ بالاخره بعد از یه مدت غیبت...  پت اومد! 

ببخشید نمیومدم نت! آخه این کامی رفته بود اتاق عمل٬ منم همش دنبال کاراش بودم !

آخه دیگه خیلی پیر شده بود!

فکرش رو بکنید... من تا هفته پیش با یه سیستم p4 با سی پی یو ۲ کار میکردم!!!

ولی خداییش تو این ۵ سال حتی آخ هم نگفت! یه بار هم اذیتم نکرد! در عوض منم رفتم آپگریدش کردم که حال کنه... تازه بشه... خوشگل بشه... ناناز بشه... (بسه دیگه داره احساسی میشه)

ولی عب نداره حالا که اومدم...

پت آمد...  پت با کامی جدید آمد...

دفعه اول که نشستم پای کامی جدید سرم گیج رفت... وای چه سرعتی داره...

۱۰ گیگا بایت رو تو ۵ دقیقه کپی کرد!!!(با این که داشتم هزارتا کار دیگه هم باهاش میکردم)

اصلآ برام قابل هضم نبود!!! روده دل مغزی کردم!!! (یه چیزی تو مایه های رودل و هنگ کردن و اینا)

خوب حالا از بحث کامی من بیاید بیرون! چیکارش دارین؟؟؟ مگه خودتون کامپیوتر و مانیتور ندارید؟؟؟

همش به این فکر میکردم که امتحانام که تموم بشه چقدر وقت دارم که به کارام برسم... ولی الان اصلآ فری تایم ندارم!

البته فک کنم(چیکار کنم؟؟؟) چون همه کارام رو گذاشتم واسه بعد از امتحانا اینجوری شده و بعد از یه مدت خوب میشه

وااااااااااااااااااااااااااااااای خیلی وقته به چیزی گیر ندادم! یکی یه چیزی بگه که بهش گیر بدم!!!

پایه اید یه موضوع پیدا کنیم و بهش گیر بدیم؟؟؟

میدونستم دوس دارید!!!

پس از الان یه موضوع بگید... (خواهشآ نگید پشه ها روزا کجا میرن!!!)

به بهترین موضوع یه جایزه توپ تعلق میگیره!

تا انتخاب موضوع جدید بیاید به پشه ها گیر بدیم!!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:58  توسط پت  | 
درود!

ببخشید...

اومدم آپ کنم ولی دیدم اصلآ حوصله ندارم!!!

یعنی مخم نمیکشه!!! آخه ۲ ساعت سر جلسه امتحان ریاضی بودم! الان چشام داره انتگرال مشتق میچینه!!!

خیلی برنامه برا آپم داشتم!

فقط میتونم بگم شرمنده!

ایشاللا بعدآ از خجالتتون در میام!

راستی... برای اینکه زیاد دست خالی نباشم این کلیپ رو گذاشتم که ببینید!!!

طرف آخر بیلیارده!!! من که وقتی دیدم مخم سوت کشید!!! فقط ببینید!!!

برای دانلود اینجا کلیک کنید(3498kb)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:9  توسط پت  | 
درود به همه!!!

من تا بیستم دیگه آپ نمیکنم، آخه امتحانام داره شروع میشه!!!  همشم پشت سر همه!

برام دعا کنید !!!

راستی ، امروز میان ترم داشتم یکی دیگه رو فرستادم سر جلسه که بجام امتحان بده وقتی اومد بیرون ازش پرسیدم چی شد؟؟؟

گفت: هیچی ننوشتم!!! خیلی سخت بود ! شاید یه نیم نمره بگیری!!!(از ۶ نمره)

ما رو بگو به کی امید داشتیم!!! اگه خودم رفته بودم شاید حداقل. . .  نه منم هیچی بلد نبودم آخه دو روز قبل از امتحان کتابم رو بودم بهش که بجام بخونه

چه پسر گلیم

تا حالا اینجوریشو دیده بودید؟؟؟

اگه شما هم از این شاهکارا دارید بگید!!! میخوام این دفعه که میام نظرا رو ترکونده باشید! اگه به ۲۰نرسه آپ نمیکنم!!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 14:43  توسط پت  | 

 

میدونم عمل به ۲۰ مورد مطلب قبلم یه کم سخته٬ ولی برای مطلب بعدی یه سری راه دیگه میگم که راحت تره  فعلآ این مطلب رو بخونید یه کم بخندین !!!

سه آمريکايي و سه ايراني (حکايت ابتکارات ايراني‌ها)

 اين داستان طنز زيبا که نشان از کمال هوشمندي و ابتکار و خلاقيت و نبوغ هموطنان ايراني بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي دارد،

 
اين داستان توسط شهرزاد ساماني ترجمه شده است. سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم. همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است. بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا !!!

 |+| نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 10:2  توسط پت  | 
 
  بالا