تبليغاتX
پت و مت یزد
 
پت و مت یزد
 
 
 

 

بر می­گردم

 

 

خیلی زود

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 23:18  توسط پت  | 
سلام!
خیلی وقت ندارم!

فقط اومدم که روز زن رو به مامان گلم و همه خانوما تبریک بگم!

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 0:36  توسط پت  | 

وای...

چه زود گذشت...

یک هفته...

یک هفته دلگیر...

یک هفته غم انگیز...

هفته پیش درست وقتی که آپ کرئن ولاگم تموم شد خالم به مبایلم زنگ زد و گفت کسی خونتون نیست ؟ گفتم چرا همه خونه ایم! گفت پس چرا گوشی رو بر نمیدارید؟ گفتم اگه الان زنگ بزنید بر میداریم و کلی مسخره بازی در آوردم ولی خالم نمیخندید...

از اینترنت اومدم بیرون...

تلفن زنگ خورد...

مامانم گوشی رو برداشت...

یه کم با خالم صحبت کرد...

یه دفعه ساکت شد...

چند لحظه بعدم یهو زد زیر گریه و تلفن رو قطع کرد...

پریدم تو اتاق...

نگاش کردم، داشت گریه میکرد...

نشستم کنارش...  شونه هاش رو گرفتم... گفتم مامان چی شده؟؟؟

ساکت شد ، به چشمام خیره شد، دوباره بغضش ترکید و زد زیر گریه...

فهمیدم هرچی هست مربوط به مامان بزگمه... آخه مامان بزرگم مریض بودن... ولی نمیتونستم حتی تصور کنم که پر کشیده باشه...

به خواهرم گفتم: -مواظب مامان باش...

-کجا میری؟

-بر میگردم...

نمیدونم چه جوری رسیدم به خونه مامان بزرگم... دیدم دایی کوچیکیم بیرون از خونه وایساده... در خونه هم باز بود...

دویدم تو خونه...

رفتم تو اتاق مامان بزرگ ...

ولی اون اونجا نبود...

بهت زده اومدم بیرون... روی پله نشستم... بغضم ترکید...

نه امکان نداره... نمیشه... من امروز میخواستم بیام ببینمش...

شب قبلش یهو دلم خیلی هواشو کرد، یه جورایی دلتنگش شده بودم... میخواستم برم خونشون ولی فرصت نشد!!! با خودم گفتم اشکال نداره فردا میرم پیشش... ولی حالا که اومدم اینجا اون نیست!!!

ای خدا...   چرا...؟؟؟

تو این یک هفته چند بار اومدم تو اینتزنت که این موضوع رو تو وبلاگ بنویسم... ولی نمیتونستم... آخه هنوز باور نکردم...

ولی امروز اومدم که بهش بگم:

خوش به سعادتت! خوشا به حالت... رفتی... راحت شدی... از این دنیای کثیف پر کشیدی...

خیلی سعادت میخواد آدم روز شهادت حضرت فاطمه ار این دنیا رخت ببنده...

میدونم الان جات خیلی خوبه... خیلی بهتر از اینجاست... نه؟؟؟

من که فکر میکنم دوباره متولد شد... آخه میدونید... سوم مادربزرگم با روز تولدشون یه روز شد...

مامان بزرگ عزیز تولدت دوبارت مبارکت باشه...!

از خدا میخوام یه کاری کنه که بتونیم نبودنت رو تحمل کنیم... آخه واسه همه یه مادر فداکار و مهربونی بودی... نمونه واقعیه یه مادر فداکار و دلسوز...

ولی خدا رو شکر که همه بچه هات مثل خودت شدن...

اگه من این خونواده رو نداشتم دیونه میشدم!!!

کاش عموهام و عمه هام هم مثل اینا بودن...

و بالاخره...

خیلی دلم براتون تنگ میشه...

سلام منو به شادومادتون برسونید... الان شما بهش نزدیکتری... سلامم رو بهش برسونید و بگید دلم براش یه ذره شده... تو خونه خیلی جاش خالیه...

امروز داداشم داره میاد یزد...

هنوز چیزی بهش نگفتیم... آخه تا امروز امتحان داشت...

 خیلی دلهره دارم...یعنی چه جوری میتونم بهش بگم؟؟؟

قراره برم دنبالش... ولی میترسم باهاش روبرو بشم...

خدایا کمکم کن...

 

منتظرم تموم بشم و پروازمو ببینم...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 19:19  توسط پت  | 
 
  بالا