|
پت و مت یزد
|
||
درود بر همه!!!
من امروز ناكام و نا اميد دارم آپ ميكنم!!!
احتمالآ اين ترم مشروط ميشم!!!
استادا هم الا ماشا الله!!! لطف هيچكدومشون شامل حالم نميشه!!!
من نميدونم اين استادا رو كي استاد ميكنه!!! چه جوري استاد ميشن؟؟؟ يارو چوپون بوده حالا اومده رياضي درس ميده!!!
صبر كن صبر كن!!! اين جملات اعتراضي رو دوست دارم با لحجه خودم(يزدي) بگم!!! حالا ادامش رو با لحجه بخونيد!(واسه اونايي هم كه بلد نيستن جلوي كلمات مبهم رفع ابهام ميكنم!)
نكته 1: هرجا (ي) نداره خودتون بذاريد!
تَخ بيبينم اين استادا را(همون مردشور استادا روببره) يَه مش(مشت) عقده اي رختن تو اين خراب شدهَ ما!!!(دانشگامون رو ميگم!!!)
اون از سرجلسه كه مِگه آقايون، خانُما من اِگه سَخ گيري(سخت گيري) مُكنم و نمِذارم تقلب كنِد بخاطر خودتونه! نمُخام تو آينده مهندساي بي سوادي بِشِت(بشيد!) !!! (هيشكه(هيشكي) نيس بش(بهش) بگه غُلمه خان!(كلمه تحقير) اگه ما نخِم(نخوايم) باسواد بشم باسي(بايد) كي را بيبينم؟؟؟
تَخرفته(مردشوري) سر جلسه سر مجنبوندي مِگُفت آقا سرت رو برگه!!!
حالا هم كه نمرا اومده ميگيش يه نمره ديه(ديگه) بده معدلون(معدلمون) خراب نشه، نَمده!!! مِگه نمرا (نمره ها) دس(دست) من نيس(نيست)!!! نَميتونم نمره بدم! غلمه اِگه دس تو نيست دس كيه؟؟؟
نه حتمآ پاشه!!!
اِگه گفتم چوپون دليل قانع كننده دارم!!! آخه رفتم پَلو(پيش) يَتا(يكي) از مسئولا دانشگاه كه باش(باهاش) رَفيقم مِگمش(بهش ميگم) يَه كاريش بُكن نمرم بده مِگه خودُمَم از دَسِش عاصيم!!! يارو مِگه من مُخوام تدريس را ول كنم برم صحرا! برم دنبال گله داري!!! بَسكي(از بس) اين دانشجوا ميان بم(بهم) مِگن نمره مِخِم!!!
حالا شما بِگِت به اين مِشه بگن استاد؟؟؟
حالا استاد برنامه نيويسي(برنامه نويسي) را براتون بگم!!!
ضعيفه! با مدرك كارشناسي اومده استاد شده!!! اَصِش(اصلآ) هنوز سنشم به كارشناسي نَمُخوره!!! تازه مدرك كارشناسيشم رياضه!!! حالا اومده برنامه نويسي درس مده!!!
هميشه هم خو(كه) سرما خورده! تو كيفشم پر دسماله!(دستمال) ساعتي 60 تا دستمال عوض مكنه!!!
طري(جوري) هم حرف مزنه خيال مكنه از دماغ فيل افتيده! با اون بيني سربالاي قرمزش!!!(از بس اين دسمالا را مماله(ميماله) گَل(به) بينيش، سرخ مشه!!!)
اين يكي را خودم نرفتم پيشش بگم نمره مُخوام! يَتا از دوستاما فرسيدم(فرستادم) گفتم بوگوش(بهش بگو) نمرم بده!!! طفلي برگشته مگه گفته غمي ني!(عيبي نداره) از 135 نفر فقط 18نفر پاس كردن امتحان تجديد مشه! منم شادِ شاد سفيلش نكردم!(معطل نكردم!) وخيزيدم(بلندشدم) رفتم دانشگاه به اين اميد كه امتحانا(امتحان را) تجديد كنم! رئيس آموزش مگه تو طول ترم بعد معلوم مشه!!! تخ بيبينم! دانگشامونم طَر دانشگاه نيس!!!(شبيه دانشگاه) آخه اگه من الان نمرم معلوم نشه ترم بعدي چطو(چطور) انتخاب واحد كنم؟؟؟
حالا باسي بگمش(بايد بهش بگم!) حداقل 9.5 بده كه مشروط نشم!!! تا ترم بعد يه فكري براش بكنم!
بسه ديگه ازشبكه محلي خارج ميشيم!!!
اين مدلي رو دوس داشتيد؟؟؟ بالاخره تنوع هم لازمه! نه؟؟؟
اميوارم همش رو فهميده باشيد!!!هرجاشم كه نفهميديد بپرسيد بهتون بگم!!!
ولي خدايي ديگه بايد بي خيال درس و دانشگاه بشم! بشينم خونه منتظر خواستگار!
نه! نه!! نه!!! ببخشيد اشتباه شد!!!
من چي دارم ميگم؟؟؟ خدايي هركي ديگه هم مثل از صبح تا حالا هيچي نخورده بود همينجوري هزيون ميگفت! حالا بگذريم از اينكه چقدر اعصابم ازدست اين اساتيد محترم و محترمه خورده!
شما هم اينجور استاداي محترم/محترمه! داريد؟؟؟
اگه داريد ميشه توصيف كنيد؟؟؟ هركي توصيفش طنزآميز تر باشه جايزه داره!!!
من برم يه چيزي بخورم تا روده كوچيكه مري رو نخورده!(آخه روده بزرگه و معده و اينا رو خورده الان رسيده به مري! اگه يه كم ديگه بگذره جيگرمُ هم ميخوره!)
تا درودي ديگر؛ دو صد بدرود!
چند وقت پیش یه فایل تصویری دیدم که حاوی متن زیر بود! خیلی باهاش حال کردم و سیوش کردم!!! دیشب داشتم کامپیوترم رو زیرو رو میکردم دوباره دیدمش! با این که اصلآ حالم خوب نبود کلی خندیدم! بعدش تصمیم گرفتم بنویسمش و بذارم تو وب که بعد از مدتها یه آپ طنز کرده باشم!!! امیدوارم ازش خوشتون بیاد!
پزشک قانونی به تیمارستان دولتی سرکشی میکرد. مردی را میان دیوانگان دید که به نظر خیلی باهوش می آمد، او را پیش خواند و با کمال مهربانی پرسید:
شما را به چه علت به تیمارستان آورده اند؟
مرد در جواب گفت:
آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختر هیجده ساله ای داشت! یک روز پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت! و از آنروز، زن من مادر زن پدر شوهرش شد. چندی بعد دختر زن بنده که زن پدرم بود، پسری زائید. این پسر، برادر زن من شد، زیرا پسر پدرم بود.
اما در همان حال نوه زنم و از قرار نوه بنده هم میشد. و من پدر بزرگ برادر ناتنی خود شده بودم. چندی بعد زن بنده هم پسری زائید و از آن روز زن پدرم، خواهر ناتنی پسرم و ضمنآ مادر بزرگ او شد، در صورتی که پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمنآ نوه او بود!!!
از طرفی چون مادر فعلی من، یعنی دختر زنم! خواهر پسرم می شود، بنده ظاهرآ خواهر زاده پسرم شده ام، ضمنآ من پدر مادرم و پدر بزرگ خودم هستم، پسر پدرم نیز هم برادر و هم نوه من است!!!
آقای دکتر ! اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار میشدید، قطعآ کارتان به تیمارستان میکشید!!!
پ.ن : خدایی من که وقتی خوندم سرم گیج رفت! شما چی؟؟؟
چندتا رابطه دیگه هم بوجود اومده که نویسنده بهش اشاره نکرده! اگه گفتی چیه؟؟؟
اگه حداقل 20 نفر سعی کردن بهش اشاره کنن و جواب هاشون درست نبود خودم میگم!!! اگرهم درست بود که معلوم میشه خیلی باهوشن! ولی باید مواظب خودشون باشن که پیش اون یارو نرن!