تبليغاتX
پت و مت یزد
 
پت و مت یزد
 
 
 

دیروز پت و مت و اوگی واسه نیک پیک  رفته بودند به یکی از مناطق خوش آب و هوای یزد!(علی آباد) البته بنر هم قرار بود بیاد ولی از روز قبلش با خانوادشون رفته بودند ندوشن!

خوردنی ها با پت و مت بود و وسایل نیک پیک با اوگی!

بگذریم...

جای همگی خالی خیلی خوش گذشت! فقط از بدو ورود(نه، از قبل از رفتن) تا آخرکار که داشتیم میرفتیم فقط کارمون خراب کاری و سوتی دادن بود!!!

چندتا سوتي و خرابكاري وخلاصه نيك پيك ديروز اينا بود:

صبح که مت از خواب بیدار شد وخواست حاضر بشه دید گوشیش لو باطری میده!!! البته وقتی پت اینو فهمید یه نگا به گوشی خودش انداخت دید شارژ داره! مرام گذاشت و باطری ها رو عوض کرد!

پت برای ناهار 3 نفربه اندازه 6 نفر فقط مواد جوجه کباب گرفته بود طوری که تقریبآ تمام طول روز رو داشتیم هی درست میکردیم وهی میخوردیم!

نزديك يه چشمه زیر یه درخت گردو نشستیم و سخت ترین کاری که میکردیم این بود که بلند میشدیم گردو میکندیم و میخوردیم!(جای سه نفر دیگه خالی)

مت میخواست گردو پوست کنه! میمالیدشون به درخت که پوست روش بره!(جز زخم و زار شدن دستش نتیجه دیگه ای نداشت)

 

                                            بقیه ماجرا رو تو ادامه مطلب بخونید...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 23:51  توسط پت  | 

درووووووووووود!

 

تبرييييييييييييييييييييييييييييييييييييك تبرييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييك!!!

 

تولد تولد تولدت مبارك...

بيا شمعا رو فوت كن كه صد سال زنده باشي...

 

4شهریور تولد مت بود!!!(این مطلب رو همون روز آماده کرده بودم ولی نشد همون روز بذارم!)

آخ يادم نبود بگم يكي از متهاي اصلي حاضر به همكاري شد!
قرار بود معرفيش كنم بعد پست بذاره، كه ديگه درگيرساخت قالب و انتخاب واحد دانشگاه و كارو اينا شدم و نشد معرفي كنم!!!

آقاي مت!!! پكمال بزرگ... (الانم داره دوره ابر پكمالي ميبينه!!!) داداش گل خودم! آقا علي...

 

بله بله ... خودشه!

از امروز ظهر كه نظرداده شونصدتا ايميل و تلفن و اس ام اس و مراجعه داشتم كه اين متي كه تو وبت نظرداده همون مت خودته؟؟؟

بايد بگم آره خودشه!

حالا باید یه کم از مشخصاتش بگم!

 قد:178

وزن: یه کم اضافه!

رنگ چشم: قهوه ای روشن                                                      

رنگ لباس:قرمز

رنگ شلوار: اکثرآ آبی                                      

کلاه: اینم اکثرآ آبیه! بعضی وقتها هم قهوه ایه! ولی هرچی باشه اون گیمبیلیه بالاشو داره!!!

مو: نداره (پت و مت کچلن!!!)

ضریب هوشی: -

آی کیو: میشه با ساس(تو چسک) مقایسش کرد! (البته سه شماره از من بیشتره!)

حافظه: 20mb (که البته اینم از من 21mb بیشتره)

قدرت تجسم و حافظه تصویری: 24*32cm

تحصیلات: تا جایی که من یادمه سیلک داشت ولی از وقتی رفته کرمون میگه داره فوق کارشناسایی میگیره!(همون ابر پکمالی)

 

دیگه معرفی بسه! اگه سوال دیگه ای بود میتونید از خودش بپرسید!

-مت!

-مت بیا !
-کجایی پسر بچه ها ازت سوال دارن بیا...

--اومدم...

-اوه نه...  تکون نخور...

--چیه؟

-پشت سرت...

--چی؟

-منظورم پشت دره!

--کو پشت در چیه؟؟؟

---(اینجا صدای شکستنه! شنیدید؟ عب نداره اگه صداش نیومد خودتون صداشو در بیارید!)

-وای! مگه نگفتم تکون نخور!

-- گفتی تکون نخور! نگفتی در رو نبند که...

-برای بستن در تکون نخوردی؟

-- نه!

-(نگاه)

--ها؟ من نمیدونم باید میگفتی جای کیس کامپیوتر رو عوض کردی! اینجا هم جا بود که کیس رو گذاشتی؟؟؟ پشت در؟؟؟ حالا خواستی؟ دوس داشتی؟؟؟ حالا بخور! کور میشدی نمیذاشتیش اینجا... حالا خورد شد؟؟؟ دلم خنک شد!!!

--حالا چرا وقتی من در رو باز کردم صداش نیومد؟

- ضربه گیر گذاشته بودم پشتش!

--حالا عب نداره با هم درستش میکنیم!

-خوب پس تا من آچار رو میارم تو هم برو چکش رو بیار

--دیوونه ای؟؟؟

-چرا؟

-- ای کیو با آچار و چکش که نمیشه درستش کرد! میخوای داغونش کنی؟؟؟

-نه!

-- ببین قطعات کامپیوتر خیلی حساسه باید با ملایمت باهاش برخورد کنی!!!

-wow!

-- بله! من سیم میارم تو هم برو یه کم نوار چسب و چسب مایع بیار!

 

خوب تا ما کامپیوترمون رو درست میکنیم شما هم هکر کنید و هر سوالی راجع به مت دارید بپرسید!!!

 

اگر هم میخواید بدونید کامپیوترمون سرانجامش چی شد ادامه مطلب رو ببینید


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 0:36  توسط پت  | 
قالب جدید رو حال میکنید؟؟؟

خیلی سادهشده نه؟؟؟

اگه تونستم خفن ترش میکنم!!!

فعلآ باید همین رو تحمل کنید!!!

راستی... تو رنگ زمینه وبلاگ موندم! به نظر شما چه رنگی کنم بهتره؟؟؟

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 1:32  توسط پت  | 

درود بر همه!!!

من امروز ناكام و نا اميد دارم آپ ميكنم!!!

احتمالآ اين ترم مشروط ميشم!!!

استادا هم الا ماشا الله!!! لطف هيچكدومشون شامل حالم نميشه!!!

من نميدونم اين استادا رو كي استاد ميكنه!!! چه جوري استاد ميشن؟؟؟ يارو چوپون بوده حالا اومده رياضي درس ميده!!!

صبر كن صبر كن!!! اين جملات اعتراضي رو دوست دارم با لحجه خودم(يزدي) بگم!!! حالا ادامش رو با لحجه بخونيد!(واسه اونايي هم كه بلد نيستن جلوي كلمات مبهم رفع ابهام ميكنم!)

نكته 1: هرجا (ي) نداره خودتون بذاريد!

تَخ بيبينم اين استادا را(همون مردشور استادا روببره) يَه مش(مشت) عقده اي رختن تو اين خراب شدهَ ما!!!(دانشگامون رو ميگم!!!)

اون از سرجلسه كه مِگه آقايون، خانُما من اِگه سَخ گيري(سخت گيري) مُكنم و نمِذارم تقلب كنِد بخاطر خودتونه! نمُخام تو آينده مهندساي بي سوادي بِشِت(بشيد!) !!! (هيشكه(هيشكي) نيس بش(بهش) بگه غُلمه خان!‍(كلمه تحقير) اگه ما نخِم(نخوايم) باسواد بشم باسي(بايد) كي را بيبينم؟؟؟

تَخرفته(مردشوري) سر جلسه سر مجنبوندي مِگُفت آقا سرت رو برگه!!!

حالا هم كه نمرا اومده ميگيش يه نمره ديه(ديگه) بده معدلون(معدلمون) خراب نشه، نَمده!!! مِگه نمرا (نمره ها) دس(دست) من نيس(نيست)!!! نَميتونم نمره بدم! غلمه اِگه دس تو نيست دس كيه؟؟؟

نه حتمآ پاشه!!!

اِگه گفتم چوپون دليل قانع كننده دارم!!! آخه رفتم پَلو(پيش) يَتا(يكي) از مسئولا دانشگاه كه باش(باهاش) رَفيقم مِگمش(بهش ميگم) يَه كاريش بُكن نمرم بده مِگه خودُمَم از دَسِش عاصيم!!! يارو مِگه من مُخوام تدريس را ول كنم برم صحرا! برم دنبال گله داري!!! بَسكي(از بس) اين دانشجوا ميان بم(بهم) مِگن نمره مِخِم!!!

حالا شما بِگِت به اين مِشه بگن استاد؟؟؟

حالا استاد برنامه نيويسي(برنامه نويسي) را براتون بگم!!!

ضعيفه! با مدرك كارشناسي اومده استاد شده!!! اَصِش(اصلآ) هنوز سنشم به كارشناسي نَمُخوره!!! تازه مدرك كارشناسيشم رياضه!!! حالا اومده برنامه نويسي درس مده!!!

هميشه هم خو(كه) سرما خورده! تو كيفشم پر دسماله!(دستمال) ساعتي 60 تا دستمال عوض مكنه!!!

طري(جوري) هم حرف مزنه خيال مكنه از دماغ فيل افتيده! با اون بيني سربالاي قرمزش!!!(از بس اين دسمالا را مماله(ميماله) گَل(به) بينيش، سرخ مشه!!!)

اين يكي را خودم نرفتم پيشش بگم نمره مُخوام! يَتا از دوستاما فرسيدم(فرستادم) گفتم بوگوش(بهش بگو) نمرم بده!!! طفلي برگشته مگه گفته غمي ني!(عيبي نداره) از 135 نفر فقط 18نفر پاس كردن امتحان تجديد مشه! منم شادِ شاد سفيلش نكردم!(معطل نكردم!) وخيزيدم(بلندشدم) رفتم دانشگاه به اين اميد كه امتحانا(امتحان را) تجديد كنم! رئيس آموزش مگه تو طول ترم بعد معلوم مشه!!! تخ بيبينم! دانگشامونم طَر دانشگاه نيس!!!(شبيه دانشگاه) آخه اگه من الان نمرم معلوم نشه ترم بعدي چطو(چطور) انتخاب واحد كنم؟؟؟

حالا باسي بگمش(بايد بهش بگم!) حداقل 9.5 بده كه مشروط نشم!!! تا ترم بعد يه فكري براش بكنم!

 

بسه ديگه ازشبكه محلي خارج ميشيم!!!

اين مدلي رو دوس داشتيد؟؟؟ بالاخره تنوع هم لازمه! نه؟؟؟

اميوارم همش رو فهميده باشيد!!!هرجاشم كه نفهميديد بپرسيد بهتون بگم!!!

ولي خدايي ديگه بايد بي خيال درس و دانشگاه بشم! بشينم خونه منتظر خواستگار!

نه! نه!! نه!!! ببخشيد اشتباه شد!!!

من چي دارم ميگم؟؟؟ خدايي هركي ديگه هم مثل از صبح تا حالا هيچي نخورده بود همينجوري هزيون ميگفت! حالا بگذريم از اينكه چقدر اعصابم ازدست اين اساتيد محترم و محترمه خورده!

شما هم اينجور استاداي محترم/محترمه! داريد؟؟؟

اگه داريد ميشه توصيف كنيد؟؟؟ هركي توصيفش طنزآميز تر باشه جايزه داره!!!

من برم يه چيزي بخورم تا روده كوچيكه مري رو نخورده!(آخه روده بزرگه و معده و اينا رو خورده الان رسيده به مري! اگه يه كم ديگه بگذره جيگرمُ هم ميخوره!)

 

تا درودي ديگر؛ دو صد بدرود!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 20:28  توسط پت  | 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:58  توسط پت  | 

وای...

چه زود گذشت...

یک هفته...

یک هفته دلگیر...

یک هفته غم انگیز...

هفته پیش درست وقتی که آپ کرئن ولاگم تموم شد خالم به مبایلم زنگ زد و گفت کسی خونتون نیست ؟ گفتم چرا همه خونه ایم! گفت پس چرا گوشی رو بر نمیدارید؟ گفتم اگه الان زنگ بزنید بر میداریم و کلی مسخره بازی در آوردم ولی خالم نمیخندید...

از اینترنت اومدم بیرون...

تلفن زنگ خورد...

مامانم گوشی رو برداشت...

یه کم با خالم صحبت کرد...

یه دفعه ساکت شد...

چند لحظه بعدم یهو زد زیر گریه و تلفن رو قطع کرد...

پریدم تو اتاق...

نگاش کردم، داشت گریه میکرد...

نشستم کنارش...  شونه هاش رو گرفتم... گفتم مامان چی شده؟؟؟

ساکت شد ، به چشمام خیره شد، دوباره بغضش ترکید و زد زیر گریه...

فهمیدم هرچی هست مربوط به مامان بزگمه... آخه مامان بزرگم مریض بودن... ولی نمیتونستم حتی تصور کنم که پر کشیده باشه...

به خواهرم گفتم: -مواظب مامان باش...

-کجا میری؟

-بر میگردم...

نمیدونم چه جوری رسیدم به خونه مامان بزرگم... دیدم دایی کوچیکیم بیرون از خونه وایساده... در خونه هم باز بود...

دویدم تو خونه...

رفتم تو اتاق مامان بزرگ ...

ولی اون اونجا نبود...

بهت زده اومدم بیرون... روی پله نشستم... بغضم ترکید...

نه امکان نداره... نمیشه... من امروز میخواستم بیام ببینمش...

شب قبلش یهو دلم خیلی هواشو کرد، یه جورایی دلتنگش شده بودم... میخواستم برم خونشون ولی فرصت نشد!!! با خودم گفتم اشکال نداره فردا میرم پیشش... ولی حالا که اومدم اینجا اون نیست!!!

ای خدا...   چرا...؟؟؟

تو این یک هفته چند بار اومدم تو اینتزنت که این موضوع رو تو وبلاگ بنویسم... ولی نمیتونستم... آخه هنوز باور نکردم...

ولی امروز اومدم که بهش بگم:

خوش به سعادتت! خوشا به حالت... رفتی... راحت شدی... از این دنیای کثیف پر کشیدی...

خیلی سعادت میخواد آدم روز شهادت حضرت فاطمه ار این دنیا رخت ببنده...

میدونم الان جات خیلی خوبه... خیلی بهتر از اینجاست... نه؟؟؟

من که فکر میکنم دوباره متولد شد... آخه میدونید... سوم مادربزرگم با روز تولدشون یه روز شد...

مامان بزرگ عزیز تولدت دوبارت مبارکت باشه...!

از خدا میخوام یه کاری کنه که بتونیم نبودنت رو تحمل کنیم... آخه واسه همه یه مادر فداکار و مهربونی بودی... نمونه واقعیه یه مادر فداکار و دلسوز...

ولی خدا رو شکر که همه بچه هات مثل خودت شدن...

اگه من این خونواده رو نداشتم دیونه میشدم!!!

کاش عموهام و عمه هام هم مثل اینا بودن...

و بالاخره...

خیلی دلم براتون تنگ میشه...

سلام منو به شادومادتون برسونید... الان شما بهش نزدیکتری... سلامم رو بهش برسونید و بگید دلم براش یه ذره شده... تو خونه خیلی جاش خالیه...

امروز داداشم داره میاد یزد...

هنوز چیزی بهش نگفتیم... آخه تا امروز امتحان داشت...

 خیلی دلهره دارم...یعنی چه جوری میتونم بهش بگم؟؟؟

قراره برم دنبالش... ولی میترسم باهاش روبرو بشم...

خدایا کمکم کن...

 

منتظرم تموم بشم و پروازمو ببینم...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 19:19  توسط پت  | 
درووووووووووووووووووووود!

دروووووووووووووووووووووووووووووووووووود!!

درووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووود!!!

سلام ٬ سلام٬ صدتا سلام !

خوب ٬ بالاخره بعد از یه مدت غیبت...  پت اومد! 

ببخشید نمیومدم نت! آخه این کامی رفته بود اتاق عمل٬ منم همش دنبال کاراش بودم !

آخه دیگه خیلی پیر شده بود!

فکرش رو بکنید... من تا هفته پیش با یه سیستم p4 با سی پی یو ۲ کار میکردم!!!

ولی خداییش تو این ۵ سال حتی آخ هم نگفت! یه بار هم اذیتم نکرد! در عوض منم رفتم آپگریدش کردم که حال کنه... تازه بشه... خوشگل بشه... ناناز بشه... (بسه دیگه داره احساسی میشه)

ولی عب نداره حالا که اومدم...

پت آمد...  پت با کامی جدید آمد...

دفعه اول که نشستم پای کامی جدید سرم گیج رفت... وای چه سرعتی داره...

۱۰ گیگا بایت رو تو ۵ دقیقه کپی کرد!!!(با این که داشتم هزارتا کار دیگه هم باهاش میکردم)

اصلآ برام قابل هضم نبود!!! روده دل مغزی کردم!!! (یه چیزی تو مایه های رودل و هنگ کردن و اینا)

خوب حالا از بحث کامی من بیاید بیرون! چیکارش دارین؟؟؟ مگه خودتون کامپیوتر و مانیتور ندارید؟؟؟

همش به این فکر میکردم که امتحانام که تموم بشه چقدر وقت دارم که به کارام برسم... ولی الان اصلآ فری تایم ندارم!

البته فک کنم(چیکار کنم؟؟؟) چون همه کارام رو گذاشتم واسه بعد از امتحانا اینجوری شده و بعد از یه مدت خوب میشه

وااااااااااااااااااااااااااااااای خیلی وقته به چیزی گیر ندادم! یکی یه چیزی بگه که بهش گیر بدم!!!

پایه اید یه موضوع پیدا کنیم و بهش گیر بدیم؟؟؟

میدونستم دوس دارید!!!

پس از الان یه موضوع بگید... (خواهشآ نگید پشه ها روزا کجا میرن!!!)

به بهترین موضوع یه جایزه توپ تعلق میگیره!

تا انتخاب موضوع جدید بیاید به پشه ها گیر بدیم!!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 11:58  توسط پت  | 
درود!

ببخشید...

اومدم آپ کنم ولی دیدم اصلآ حوصله ندارم!!!

یعنی مخم نمیکشه!!! آخه ۲ ساعت سر جلسه امتحان ریاضی بودم! الان چشام داره انتگرال مشتق میچینه!!!

خیلی برنامه برا آپم داشتم!

فقط میتونم بگم شرمنده!

ایشاللا بعدآ از خجالتتون در میام!

راستی... برای اینکه زیاد دست خالی نباشم این کلیپ رو گذاشتم که ببینید!!!

طرف آخر بیلیارده!!! من که وقتی دیدم مخم سوت کشید!!! فقط ببینید!!!

برای دانلود اینجا کلیک کنید(3498kb)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:9  توسط پت  | 
درود به همه!!!

من تا بیستم دیگه آپ نمیکنم، آخه امتحانام داره شروع میشه!!!  همشم پشت سر همه!

برام دعا کنید !!!

راستی ، امروز میان ترم داشتم یکی دیگه رو فرستادم سر جلسه که بجام امتحان بده وقتی اومد بیرون ازش پرسیدم چی شد؟؟؟

گفت: هیچی ننوشتم!!! خیلی سخت بود ! شاید یه نیم نمره بگیری!!!(از ۶ نمره)

ما رو بگو به کی امید داشتیم!!! اگه خودم رفته بودم شاید حداقل. . .  نه منم هیچی بلد نبودم آخه دو روز قبل از امتحان کتابم رو بودم بهش که بجام بخونه

چه پسر گلیم

تا حالا اینجوریشو دیده بودید؟؟؟

اگه شما هم از این شاهکارا دارید بگید!!! میخوام این دفعه که میام نظرا رو ترکونده باشید! اگه به ۲۰نرسه آپ نمیکنم!!!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 14:43  توسط پت  | 

گزیده هایی از کتاب "راز شاد زیستن"

 

1-            در هر موقعيتي به زندگي يورش ببريد, در حال زندگي كنيد. وقتي منتظر وقوع چيزي هستيد خود را با كاري ديگر مشغول كنيد. اگر منتظر هستيد كه هاليوود ! استعداد درخشان شما رو كشف مند, عجالتا برويد و در يك كلاس سبدبافي ثبت نام كنيد. به اين ترتيب ميتوانيد يك انفصال مقطعي از آن هدف اصلي به وجود بياوريد. با رها كردن موقعيت به حال خود, نتايج را تسريع كنيد.

 

2-            زيستن در زمان حال بدين معناست كه ما از هر كاري كه در حال انجام آن هستيم به خاطر خود آن لذت ببريم و نه صرفا بدنبال هدف نهايي آن باشيم.

 

3-            ملامت كردن ديگران بهانه ايست براي نپرداختن به واقعيت, بهانهاي براي قدم بر نداشتن.

 

4-            سرزنش كردن و احساس گناه داشتن هر دو احساساتي خطرناك و مخربند. وقتي به سرزنش كردن خود و ديگران ميپردازيم از موضوع اصلي كه بايد كاري در رابطه با آن انجام دهيم غافل ميشويم. انتخاب هميشه با ماست كه مهار زندگي خود را به دست بگيريم و در حال زندگي كنيم يا خود را در لجاجتها و پريشانيهاي گذشته زنجير كنيم.

 

5-            اگر براي تغيير زندگي خود مصمم هستيد, براي تغيير محيط خود نيز مصمم شويد.

 

6-             تخيل خود را مانند جسم خود پرورش دهيد, هر چه تخيل شما رشد يافته تر باشد ياد آوري و حل مسائل براي شما آسانتر خواهد بود.

 

7-            ذهن شما مانند يك آهن رباست.فكر كردن به خواستههاي خود را ادامه دهيد تا به آنها دست پيدا كنيد.

 

8-            اين نكته قويا تاكيد ميشود كه :" استفاده از نيروي فكر جانشيني براي عمل نيست, بلكه استفاده صحيح از ذهن ما را قادر ميسازد كه با سهولت و سرعت بيشتر به اهداف خود دست پيدا كنيم".

 

9-            ما فقط يك بار زندگي ميكنيم. حال اگر طوماري از "دلائلي كه من نتوانستم" با خود به گور ببريم, تنها معنياش اين است كه "نتوانستيم".

 

10-        سرگذشت "فريتز كرايسلر" نوازنده بزرگ ويلن, نمونه زيبايي از ارتباط ميان تلاش و موفقيت است. روزي پس از اجراي برنامه خانمي به او گفت: " آقاي كرايسلر, من حاضر بودم تمام زندگيام را بدهم تا بتوانم مثل شما ويلن بزنم". كرايسلر لبخندي زد و گفت: " من هم همين كار را كردم".

 

11-       رمز شادي و تكامل در فعاليت است. اصل فعاليت بي وقفه, ما را پيوسته به خروج از حاشيه نشيني و ورود به صحنه فعاليت ترغيب ميكند.

 

12-       براي بدست آوردن هر چيز بايد ابتدا بتوانيم خود را متقاعد سازيم كه ارزش و استحقاق آن را داريم و وقتي در ضمير هشيار و ناهشيار ما اين احساس ارزش بوجود آمد, آنگاه اغلب خواسته ها و نيازهاي ما جامه واقعيت به خود ميپوشند و يكي از بهترين راههاي بوجود آوردن اين حس, درخواست كردن است.

 

13-       تا اين لحظه هر چقدر هم كه از زيبائي ها لذت برده باشيد, امروز ميتوانيد تصميم بگيريد كه بيشتر لذت ببريد. امروز زمان انتخاب است, امروز و هر روز.

 

14-       هرجا كه هستيد همان جا نقطه آغاز است, تلاش بيشتر امروز, سازنده فرداي متفاوت شماست.

 

15-       شادي و بيان آزادانه و بيقيد و بند خويشتن, زماني بيشتر از هميشه ميسر ميشود كه نتايج نهايي را رها كنيم. براي رسيدن به اهداف خود بكوشيم, اما زنداني اين اهداف نباشيم.

 

16-        جز تغيير هيچ چيز دوام نميآورد.

 

17-       عشق احترام قائل بودن براي خود و ديگران است. تمام عشق, رها كردن معشوق به حال خود, در جاي خود و دوست داشتن او در همان حال و در همان جاست. درست از همان لحظهاي كه ميگوييم: " اين كار را بكن تا دوستت بدارم" عشق را نابود كردهايم.

 

18-       پافشاري جزء مشترك تمامي موفقيتهاي چشمگير است. (پافشاري و نه كله شقي).

 

19-       شكست آسيب ميرساند, اما اين آسيب زماني شديدتر است كه بدانيم حداكثر توان خود را به كار نبردهايم.

 

20-       هوشيار باشيد و تسليم مشكلات و موانع نشويد. وقتي همه چيز تيره و تار به نظر ميرسد چه بسا وقت جشن گرفتن باشد, وقتي كه ديگر تقريبا به مقصد رسيدهايم.
پايان شب سيه سپيد است.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:59  توسط پت  | 
نشد!

آقا نشد! چیکار کنم؟

از بس من بچه ساده ای هستم!!!

از بس سوتی میدم!!!

از ماست که بر ماست!!!

همینو ادامه میدم! خوبه؟؟؟

خواستم یه کاری بکنم که اولش چند نفر نفهمن! هیشکی نفهمید جز اون چند نفر!!!

اصلآ نخواستم!!!

دوباره تو همین وبلاگ آپ میکنم!

خواهشآ با اسم خودت نظر بده٬ اینجوری بهتره!!!

اون وبلاگ رو هم میذارم هرکی خواست در مورد ایران بدونه بره ببینه!!!

شاید دیگه آپش نکنم!!!

اینم آدرسش:وندا

تا مطلب بعدی بای

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:21  توسط پت  | 

اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران ها را تماشا کند و اگر اصرار کرد بگویید برای دیدن طوفانها رفته است و اگر بازم سماجت کرد بگویید رفته تا دیگر بر نگردد . . . !!! 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 2:13  توسط پت  | 

تعطیل شد!!!

(یعنی عوض شد)

هرکی آدرس وب جدیدمو میخواد یه کامنت بذاره تا به خودش بگم !!! (آخه نمیتونم اینجا بگم!)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:44  توسط پت  | 

سلام!

ببخشید چند روزی نبودم! آخه یه سری مشکل واسم پیش اومده بود نتونستم آپ کنم!

 

پست قبلی رو به خاطر اینکه عکساش ترکید پاکش کردم.

از این به بعد تصمیم گرفتم که خاطره هم بنویسم!!!(وبلاگ سورن رو که دیدم به ذهنم خطور کرد)

البته خاطره های خنده دار! اونایی هم که خنده نداره میخوام خنده دارش کنم!

مت رو هم پیدا کردم به زودی مطلب میذاره

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 5:28  توسط پت  | 
م

سلام!

مژده                                                        مژده

بعد از ۶ ماه تعطیلی وبم تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم!!!

تو این ۶ ماه خیلی اتفاقا افتاد مثلآ تعطیل شدن گیم نت مت و این باعث شد کمتر ببینمش و کم کم موجب شد که وبلاگ ترک بشه!!! (هرچند اون وقتا هم همش من مینوشتم!!!)

حال یوزرش رو پاک کردم و دنبال یه مت میگردم!

میخوام بترکونم پس اگه یکی توانایی کمک به من رو داره یه قدم بیاد جلو

قربون همه ،  پت!

                          

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 17:2  توسط پت  | 

 

  ***نیمه شعبان مبارک باد***

            

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 1:13  توسط پت  | 
ای ول بالاخره شام خوردیم!!!


هرکی نیومد از دستش رفت....

مرسی مت جون!!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 19:14  توسط پت  | 

سلام پت

سلام به تمام دوستان من مت هستم!!!

می خواستم از شما دوستان عزیز یه سوال بپر سم؟؟؟

تا حالا دیدید کسی به خاطر یه ADSL گرفتن شیرینی بدهمن که ندیدم؟

اگه شما دیدید!!!!!!!به منم بگید !!!!!!

نظر بدید می خوام بدونم

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 18:19  توسط   | 
سلام چطورید؟؟؟

یه خبر توپ بدم...

مت ADSL گرفته!!!

حالا باید شیرینی بده...

کی بریم شیرینی بخوریم؟؟؟ 

هرکی شیرینی میخواد بگه!!! 

                                                  

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 10:6  توسط پت  | 
سلام چطورین؟؟؟

من که خوبم! مت تو خوبی؟؟؟

این وبلاگ رو راه انداختم که فقط توش حرف بزنیم ...

بگیم... بخندیم... گریه کنیم... نه گریه نکنیم!!! فقط بخندیم!!!

خلاصه هرچی میخوای بگو (فقط فحش ندینا... حرفای بد هم نزنین) آخه یه جورایی میخوام به درد همه بخوره

خوب حالا راجع به وبلاگمون نظر بدین و هر چه میخواهد دل تنگتون بگید

منتظر پستهای بعدی ما هم باشید!!!

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 17:31  توسط پت  | 
 
  بالا