|
پت و مت یزد
|
||
خلاصه٬ کلی گردو و تخمه و هندونه خوردیم تا ظهر شد و خواستیم ناهار درست کنیم!
سری اول که خواستیم جوجه ها رو کباب کنیم یه اجاق سنگی دور از درختا درست کردیم (نکته آموزشی بود جدی نگیرید) اوگی و مت رفتن هیزم جمع کردن و آوردن! یه مشت شاخه و خار واسه هیزم آوردن و آتیش رو روشن کردن! یهو پت گفت بچه ها نمیخواستید اول سیخا رو آماده میکردین؟؟؟
پس پت و اوگی شروع کردن به به سیخ کشیدن جوجه ها و مت هم پیش آتیش بود!
سری اول سیخ ها آماده شد و رفتن سر اجاقشون وچون مت حواسش به آتیش بود٬ تقریبآ همه هیزما خاکستر شده بود!
«مت: البته یه کم حرارت داشت!
» (جالب اینجا بود که یه خونواده که نزدیک ما نشسته بودن اومده بودن و به اوگی گفته بودن کارتون که تموم شد اجاق و آتیشتون رو واسه ما نگه دارید!!!«ازحالا به اون خونواده میگم همسایه»)
تقریبآ بعد از ده دقیقه جوجه ها آماده شد!
پت یه فکری به کلش زد
! گفت من میرم یه چیز خوب واسه هیزم پیدا میکنم! مت بیا بریم!!!![]()
چند دقیق بعد اوگی دید پت و مت هرکدوم یه سر یه تنه درخت رو گرفتن و دارن میان!!!
تو این مدت هم همینجور سیخ ها رو اجاق بود! مت گفت اوگی حالا دیگه نمیخوای برش داری؟؟؟ سری اول جوجه ها که خیلی سفت شده بود!!!![]()
تا اوگی و مت رفتن که وسایل ناهار رو بچینن پت اون کنده درخت رو گذاشت تو اون اجاق کوچولو و یه کم خار کرد زیرش و گفت بچه ها واسه سری بعدی تا دلتون بخواد ذغال داریم!
و برگشت پیش مت و اوگی!
مت داشت اداي يكي از مرداي همسايه رو در مياورد كه چه جوري با صداي دورگش گفته اجاقمون رو ميخواد
كه يهو ديدم يارو اومده پيشمون و با همون صداي دورگه گفت: آقايون شما سيخ بيكار دارين؟؟؟![]()
نميدونستيم بايد خجالت بكشيم يا بخنديم ولي به هر حال با خنده گفتيم "تا الان بيكار بودن ولي الان پُرن."
خوب حالا ديگه وقت خوردن بود!!!
اوگی قاشق و چنگال آورده بود ولی بشقاب و لیوان رو نه!!!(البته یه لیوان آورده بود که یه خورده از لیوان و یه خورده از بطری و یه خورده با قاشق نوشابه میخوردیم
)
تقریبآ آخرای ناهار بودیم که دیدیم دوروبرمون پر دوده! یه نگاه به اجاق کردیم دیدیم بنده خداهای همسایه اون کنده رو برداشتن و خودشون ذغال ریختن تو اجاق و یه چهار پایه که میشد سیخها رو بذارن روش گذاشتن روی اجاق!![]()
پت:اهه! اجاق منو خراب کردن! با هیزمای من چیکار دارین...![]()
اوگی: پت ساکت باش میفهمن بده!
مت: راس میگه بچه!ایشالا واسه ناهار فردای ملت ذغال میشه! ببین هنوز تازه زیرش سیاه شده! ساکت باش!![]()
پت: من اگه شده تا شب اینجا باشم اینو ذغال میکنم!
اوگی و مت: باشه باشه!
یه ساعتی رو هندونه و تخمه و گردو خوردیم تا همسایه ها آشپزیشون تموم شد!
پت: بچه ها بریم سراغ سری بعدی سیخها؟؟؟
مت در حالی که خوابیده بود: من که دیگه جا ندارم!
(خیلی ازش بعید بود! من که دفعه اولم بود این حرف رو از زبونش میشنیدم!!!)
اوگی: منم سیر شدم!
پت: خودم میرم درست مکنم و میخورم! اوگی لااقل تو بیا کمک کن!
رفتن سر اجاق!!!
پت: اه اه نذاشتن من ذغال درست کنم! اوگی برو خار بیار آتیش درست کنیم! همه خارامونم سوزوندن!!!
اوگی: نه ببین اجاق هنوز آتیش داره! اینجا هم یه کیسه ذغال هست!![]()
ذغالای همسایمون رو خالی کرد تو اجاق!
وای چه ذغالای خوبی چه آتیشی شد!
سیخا رو گذاشتیم رو آتیش!
پت: حالا با چی بادش بزنیم! مقوامونم رو سوزوندن!
اوگی: اون سینی که اونجا گذاشته بردار و باهاش باد بزن!(این سینی هم مال همسایه های بیچاره بود!
)
خلاصه اینقدر از وسایلشون استفاده کردیم که یکیشون اومد و گفت آقا اگه دیگه با اینا کار ندارید من ببرمشون! و همه رو برد!
جوجه ها كه آماده شد دوباره همه پايه خوردن شدن و كلك همش رو كندند!
ديگه داشتيم ميتركيديم ولي نمي شد از اون گردوهاي تازه گذشت!
ديگه كم كم داشتيم جمع و جور ميكرديم كه بريم! اوگی گفت بريم سيخا و چاقو واينا رو بشوريم !(هيچگونه وسيله شوينده نداشتيم)
رفتيم لب اون چشمه، ديديم خيلي شلوغه! همه دارن ظرف ميشورن!(ميبيني چطور طبيعت رو خراب ميكنن؟؟؟
)
اوگی گفت بچه ها بيايد بريم بالاتر كه هم آبش تميزتر باشه و هم اينكه شايد خلوت تر باشه!!!![]()
سه تايي راه افتاديم! هي رفتيم هي رفتيم ولي به آب نميرسيديم!![]()
يهو يادمون اومدم كه اوه اوه اونجا چشمه بود و اول جريان آب!!!![]()
خلاصه برگشتيم همونجا! يه كم خلوت تر شده بود!
آقاي اوگی يه سنگ برداشت و شروع كرد به تميز كردن چاقو !
مت: الان اينجوري تميز ميشه؟؟؟
پيشي: پس باچي تميزش كنم؟
يه كم اونطرف تر يه آقايي داشت ظرف مي شست! پت بهش گفت آقا ميشه اسكاچتون رو لطف كنيد؟
بنده خدا هم يهو روش رو برگردوند و گفت بله؟
واي چه سبيلي داشت! طرف خيلي خطرناك بود!![]()
پت:ها؟ ميگم وقتي كارتون با اسكاج تموم شد اگه امكان داره لطف كنيد اسكاجتون رو بديد به اين دوست ما، ميخواد ظرف بشوره!
-بيا !
-نه الان نه٬ كارِتون كه تموم شد!
-كارم تمومه بيا!!!
-چشم!
خلاصه اسكاچ رو گرفتيم و خيلي سريع بهش پس داديم و برگشتيم! يه كم استراحت كرديم و راه افتاديم كه برگرديم!
مت 2تا آهنگ از محسن نامجو رو گوشيش داشت! ديگه وقت برگشت همه حفظ بودن از بس گوش داد!(به قول اوگی و به نقل از رضا مارمولك دهنمون رو مورد عنايت قرار داد!!!)
شرايط بعداز ظهر ما موقع برگشت:
گوشي مت خاموش شد و گوشي پت پيغام لوباطري ميداد!(با توجه به تعويض باطري)
به علت پر خوري همه دربه در دنبال يه مسجد يا پمپ بنزين ميگشتند!!!![]()
ساكمون خيلي سنگين شده بود درش رو باز كرديم ديديم پر از گردو شده! هيچكس هم گردن نگرفت!![]()
راستي تو راه برگشت كه بوديم از شهرستان تفت كه رد شديم(تفت بين يزد و علي آباده) بنر اس ام اس داد كه من تفتم! شما كجاييد؟؟؟
كه اينم سوژه خنده ما تا خونه بود!